رضا قليخان هدايت

2099

مجمع الفصحاء ( فارسي )

فى المدح بدان كهربا پيكر چرخ چهره * رخ دوستان كن چو ياقوت احمر زمين چون ترا ديد صدر زمانه * ز فخر تو با آسمان شد برابر به صحراش ديباست پرنقش مانى * به مينوش ميناست پرگوهرتر ستاك درختانش نفس معين * هواى گلستانش جان مصور چو رسم تو سرو روانش مزين * چو خلق تو باد وزانش معطر چو خصمانت مخمور شد شاخ نرگس * چو يارانت گل پر ز مى كرد ساغر بخواه آن به پايندگى آب حيوان * بنوش آن به مانندگى آب كوثر بساز اندرين جشن نوروز بزمى * كه حورش ز خوبى زند بوسه بر در قصيده مصنوعه در مدح سلطان گفته بعضى از آن اين است لعل و مرواريد جانان عنبر و كافور يار * آن گمان است اين يقين است آن بهشت است اين بهار آن گمان جانفزاى است اين يقين دل‌فريب * آن بهشت پرشكوفه است اين بهار پرنگار شد لب‌ودندان و خط و عارض دلدار من * آن گمان و اين يقين و آن بهشت و اين بهار غمزه و شيرين‌لب و پيشانى و رخسار او * آن ز زهر است اين ز نوش است آن ز نور است اين ز نار آن ز زهرى تن‌گداز است اين ز نوشى جان‌فزا * اين ز نورى بىدخانست آن ز نارى بىشرار بينمش پيكانى و سوفار آبى آتشين * آن ز زهر و اين ز نوش و آن ز نور و اين ز نار سينه و سيمين زنخدان و خط و زلفين او * آن چو عاج است اين چو سيم است آن چو مور است اين چو مار